تبليغاتX
آسمون سبز
 

گفتاری از سید محمد خاتمی

به نام خدا

عنوان مشروطیت چه بر گرفته از “Charte” فرانسوی باشد و چه از “شرط” عربی، مراد از آن مهار -و مشروط کردن- قدرت خودکامه بود و جایگزین کردن نظامی که جز بر مدار هوس و منفعت شخص جبار یا گروه ویژه نمی گردید با سامانی که محور و اساس آن مردم (و ملت به معنای امروز آن) هستند و اینکه اساس‌نامه ای تنظیم کننده پیوند میان مردم و نیز روابط مردم با حاکمان باشد و “قانون اساسی” که بخصوص “حد” قدرت و حکومت و “حق” ملت و مردم را مشخص می کند بجای بوالهوسی بالفضولانی بنشیند که به ناحق قدرت را غصب کرده اند.

نهضت مشروطیت و پیروزی آن به راستی نقطه عطفی درخشان در تاریخ پر فراز و نشیب ملتی بزرگ است که دست کم طی ۱۵۰ تا ۲۰۰ سال گذشته همواره خواستار “آزادی”، “استقلال” و “پیشرفت” بوده است و به رغم ناکامی های فراوان دمی از رویارویی (مدنی) با استبداد، استعمار و عقب ماندگی گامی واپس ننهاده و همه هزینه های این ایستادگی و استواری را سخاوتمندانه پرداخته است.

اما گرچه خواست تاریخی یک ملت نقش تعیین کننده ای در جهت دادن به تاریخ او دارد ولی رسیدن به آن خواست و دوام و پیشرفت خواست تحقق یافته در گرو این است که آن خواست به ساحت خودآگاه ذهن و شخصیت بیاید و عادت فرهنگی و فرهنگ متناسب با واقعیتی که خواسته شده است نیز پا بگیرد و بر جان و جهان آدمی حاکم گردد، به ویژه وقتی مورد خواست، عبارت باشد از “مردم سالاری” – که خواست تاریخی بشر امروز و تقدیر الهی در این مقطع تاریخی است- و با توجه به هویت و فرهنگ تاریخی ایرانی که به هر حال دینی و به طور خاص اسلامی است، این مردم سالاری سازگار با آن هویت خواسته شده است. و تا این خواست، فرهنگ متناسب خود را بیابد و بر جان و جهان حاکمان و مردم غلبه یابد، زمانی باید که در آن کار تربیتی و اجتماعی و فرهنگی فراوان صورت گیرد، وگرنه رهزنان گوهر به دست آمده را خواهند ربود.

جای دریغ و درد است که مصلحان و آموزگاران اجتماعی و روشنفکران و عالمان -و احیانا شیادانی که خود را مستحق چنین عناوینی می دانستند یا مدعی آن بودند- نتوانستند نقش اصلی خود را ایفا کنند. در این مراحل گذار توقع از مصلحان روشن بین و معلمان جامعه این بود که:

- تبدیل خواست که نوعا برآمده از فطرت اولی مردم و مقتضای زمانه بود، به خودآگاهی استوار

- تقویت اراده جامعه و ایجاد روحیه ای مصمم و اراده ای محکم برای استقرار و دوام آنچه می خواهد

- بالابردن روحیه دیگرخواهی و مشارکت و تحمل

- دلیری بخشیدن به مردم تا حق خود را به درستی بشناسند و آن را بخواهند و اجاره ندهند که رهزنان آن را بربایند و حاکمان به جای خدمتگزاری مسؤولانه خدایگانی کنند

و …

با کمال تأسف برخلاف توقعی که از نخبگان می رفت خود درگیر جدالی بدفرجام شدند و از حقیقت اصلی که برای آن تلاش و مجاهدت فراوان شده بود و مردم هزینه اش را پرداخته بودند غافل ماندند و احیاناً نگاه خود را از “قاعده” که مردم اند به رأس هرم قدرت دوختند و در بازی قدرت، اغلب اعتبار خود و حق و حرمت جامعه را نیز باختند.

شگفتا که میان صدور فرمان مشروطیت و استقرار آن در ایران با مشابه آن در ژاپن چند سالی بیش فاصله نبود، ولی ژاپنی به لوازم تصمیم خود تن داد و به جایی رسید که نمی دانیم فاصله امروز ژاپن را با ایران با کدام متر و معیاری می توان اندازه گرفت!

البته ژاپن، ژاپن است و ژاپنی درخور تقدیر و کاری که کرده است کارستان؛ ولی ما نباید با سرمایه و شایستگی معنوی و مادی که داریم دلباخته ژاپن شویم و از آنچه ژاپنی نیز از دست داده است غفلت کنیم و پا جای پای غرب پرستانی بگذاریم که تا مِسِ عقب ماندگی ایران به زر پیشرفت و توسعه مبدل شود فتوای “از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شدن” را صادر می کردند و امروز شاگردان آنان متوهمانه و زبونانه به خیال باطل تبدیل ایران به “ژاپن اسلامی!!” شعار سرایی می کنند. ایران، ایران است، سربلند و باشکوه و آنچه می خواهیم، ایرانی است آزاد، آباد، پیشرو،‌ عادل و برخورداری همگان (هر کس که ایرانی است) از حقوق اساسی که انسان امروز آن را می خواهد و شایسته آن است و نیز در آن دین که مایه فرهنگ و هویت تاریخی ما است محترم و معتبر باشد و حتی بتواند آزادی و استقلال و آبادانی را تلطیف و خلاء جهان امروز را با معنویت، عرفان، اخلاق و ارزشهای الهی و انسانی پرکند.

راه ما راهی است که ملت ما از ۱۵۰ سال پیش آغاز کرده است و گام نهادن در آن راه مبارک را با مشروطیت جشن گرفته است و مبارزات آزادی خواهانه او در نهضت ملی ظاهر شده است و اوج آن در انقلاب اسلامی که خواست بلند و تاریخی ملت یعنی آزادی، استقلال و پیشرفت را با هویت تاریخی او همسو کرده است. جمهوری اسلامی آن سان که مردم ما می خواستند و پاسخگوی نیاز تاریخی و متناسب با شرایط و احوال مردم و این مرز و بوم است – و دریغ که چندی است از آن دور افتاده ایم- می توانست و می تواند ایران و ایرانی را به جایی برساند که شایسته آن است.

باید رسوبات “استبداد زدگی” را که در درازای تاریخ در ژرفای جانمان نشسته است بزداییم و مگر زدودن آن جز با تقویت صافی درخشان فرهنگ متناسب با مردم سالاری – که روح نهضت مشروطیت و انقلاب اسلامی است- میسر است؟

۱۴ مرداد ماه ۱۳۹۰

منبع: سایت سید محمد خاتمی


 

نوشته شده توسط داریوش در دوشنبه 1390/05/17 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


رمضان مبارک

باز هم سجاده وشوق دعا 

لحظه های سبز بودن باخدا  

 

باز هم عطر گل یاس سپید 

یک نیستان ناله وشوروامید 

 

بال دربال نسیم مهربان  

می روم تا هفت شهرآسمان  

 

میروم تا مبدا نور سحر  

باحضور عشق باشوری دگر 

 

می روم آنجا که دل زیباشود  

 قطره محو قدرت دریاشود

 

 می روم تا آسمانی تر شوم 

غرق نوروشوروبال وپرشوم 

 

می روم تا خویش را پیدا کنم 

خویش را در ناکجاپیدا کنم 

 

ای دل اینجا لحظه ی پرواز کو  

لحظه های آشنای راز کو 

 

باید اینجا عشق را تفسیرکرد 

عشق را در نور حق تکثیر کرد  

 

عشق یعنی یک نماز از جنس نور 

از سر اخلاص در وقت حضور

 

هم نفس بالحظه های ناب ناب

ذره ذره محو نور آفتاب

 

تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست 

عاشقی یک فرصت بی انتهاست

 

 

رمضان مبارک


 

نوشته شده توسط داریوش در یکشنبه 1390/05/09 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


درس عاشقی

‏اولین دوست دختر من «دوریس شرمن» بود. واقعاً زیبا بود. موهای فر مشکی و چشمان سیاه براق داشت.

هروقت موقع زنگ تفریح توی ‏زمین بازی مدرسه‌ی روستایی که در آن درس می‌خواندیم، دنبالش می‌کردم، طره‌های بلند مویش بالا و پایین می‌رفت و توی هوا ‏می‌رقصید.

ما هفت سال‌مان بود و دوشیزه بریج مواظب‌مان بود و برای کوچک‌ترین تخلف، کشیده‌ای توی صورت‌مان می‌زد. ‏
به چشم من، دوریس، جذاب‌ترین دختر کلاس بود. کلاس ما ترکیبی ‏بود از دانش‌آموزان کلاس اول و دوم و من به شیوه‌ی هیجان‌انگیز یک ‏پسربچه‌ی عاشق، دلش را بردم.

رقابت بین پسرها برای محبت به دوریس شدید بود. اما من نترس و جسور بودم و عاقبت هم پاداش ‏سرسختی‌ام را گرفتم. ‏
 

در یک روز لطیف بهاری توی حیاط مدرسه یک نشانه‌ی فلزی ‏پیدا کردم. احتمالاً یک نشانه‌ی انتخاباتی بود.

سطح رویی‌اش هنوز ‏براق و صاف بود، اما پشتش داشت زنگ می‌زد. با اندک تردیدی ‏تصمیم گرفتم این گنج نویافته را به عنوان یادگار عشق به دوریس تقدیم کنم.

موقعی که نشانه را، از روی براقش، کف دستم گذاشتم و تقدیم کردم دیدم که خیلی خوشش آمد. چشمان سیاهش برق زد و به سرعت آن را از دستم گرفت.

بعد، کلماتی به یادماندنی به ‏زبان آورد. صاف توی چشمانم نگاه کرد و با لحنی پرابهت گفت:
«الوین، اگر می‌خواهی من دوست دخترت باشم، از این به بعد هر چیزی را که پیدا می‌کنی باید به من بدهی.»
 

‏یادم می‌آید که این موضوع به شدت ذهنم را درگیر کرد. در سال 1935 پیدا کردن یک پنی هم برای بچه‌ای به سن من و شرایط زندگی‌مان، خوش‌اقبالی به حساب می‌آمد،

حالا اگر یک چیز واقعاً ‏مهم مثلاً یک پنج‌سنتی پیدا می‌کردم چه می‌شد؟ می‌توانستم آن را از دوریس مخفی کنم یا می‌توانستم به او بگویم که یک سکه‌ی تک سنتی پیدا کردم

و چهار سنت دیگر را برای خودم نگه دارم؟ آیا دوریس همین قرار را با رقبای دیگر من هم گذاشته است؟ این‌طوری ‏او ثروتمندترین دختر مدرسه می‌شد.


‏وقتی به همه‌ی این سؤالات فکر کردم از احترامی که نسبت به دوریس قائل بودم کاسته شد. اگر پنجاه درصد می‌خواست، معقول‌تر به نظر می‌رسید؛

اما تقاضای مستبدانه‌اش برای داشتن همه چیز - آن هم در ابتدای دوستی‌مان - همه‌ی تصوراتم را خراب کرد.
‏پس دوریس، هر جای دنیا که هستی و هرچه که شدی، باید به خاطر اولین درسی که در عشق به من دادی از تو تشکر کنم

و مهم‌تر از آن به خاطر این‌که به من آموختی تعادل دشوار میان عشق و پول را چه‌طور حفظ کنم.

ضمناً دلم می‌خواهد بدانی که همیشه توی خواب‌های کوتاهم توی حیاط مدرسه دنبالت می‌دوم تا دستم را توی موهای فر مشکی مواجت فرو کنم.

 

اسپارتا، نیوجرسی


 

برگرفته از كتاب:
استر، پل؛ داستان‌هاي واقعي از زندگي آمريكايي؛ برگردان مهسا ملك مرزبان؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر افق 1387.


 

نوشته شده توسط داریوش در شنبه 1390/05/01 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت


دکتر محمد مصدق




   
 
خبر کوتاه بود : 
با کمال تاسف اطلاع یافتیم که آقای دکتر محمد مصدق 
سحرگاه امروز پنج شنبه در ساعت 5/4 بامداد 14/12/1345 در سن 87 سالگی
در اتاق شماره 62 بیمارستان نجمیه تهران زندگی را بدرود گفت
 
خبری بسیار کوتاه برای مردی بزرگ!
 
سالنامه سازمان اطلاعات انگلیس در سال 1995 درباره اش منتشر کرد: 
خسارتی که وی به انگلستان وارد کرد 
از خسارتی که هیتلر در جنگ دوم جهانی به انگلستان وارد کرد 
بیش تر بود
معترف هستیم که  انگلستان در برابر مصدق شکستی بی سابقه را متحمل شد

اولین نفر که با لایحه کاپیتولاسیون در ایران مخالفت کرد.
اولین ایرانی فارغ التحصیل در دکتری حقوق
امتیاز حق شیلات و کشتیرانی در دریای خزر را از شوروی باز پس گرفت
شخصا در دادگاه لاهه برای احیای حقوق ملت خویش فریاد کشید

جمال عبدالناصر به گفته خویش او را الگوی خود قرار داد و کانال سوئز را برای مصر ملی کرد

سفیر شوروی در ایران رسما اعلام کرد که دولتش در برابر وی به زانو افتاد

اولین نفر که با استفاده از علوم روز در دانشگاه به بررسی علمی حقوق اسلامی شیعه پرداخت
اولین نفر که حقوق شرعی زنان را به طور علمی در دانشگاه مطرح ساخت
ابرمرد تاریخ ایران، با جان بر کف بودن خویش در راه وطن اجازه نداد
که تا سال 1992 امتیاز نفت ایران در انحصار بیگانه باشد
مجاهدت های کسی که خود را وقف سرزمین و مردم و دین خویش کرد
یگانه طراح بزرگ ملی شدن صنعت نفت ایران 
جاوید یاد دکتر محمد مصدق به همین جا ختم نشد
وی خود را وقف ملیت ایرانی و دیانت اسلامی ساخت 
و لحظه به لحظه افتخار آفرید
 
بخشی از بیانات بزرگوار:
” من ایرانی و مسلمانم و بر علیه هرچه ایرانیت و اسلامیت را تهدید کند 
تا زنده هستم مبارزه می کنم “.
” تنها گناه من و گناه بسیار بزرگ من این است که 
صنعت نفت ایران را ملی کردم
و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراطوری جهان را 
از این مملکت برچیدم “.
” حیات من و مال و موجودیت من و امثال من 
در برابر حیات و استقلال و عظمت و سر فرازی میلیون ها ایرانی
و نسل های متوالی این ملت کوچکترین ارزشی ندارد 
از آنچه برایم پیش آمد هیچ تاسف ندارم 
و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا سر حد امکان انجام داده ام
عمر من و شما و هر کس چند صباحی دیر نخواهد پائید

برای درمان سرطان بینی با وجود اصرار فرزندش  که پزشک بود 
و دوستدارانش راضی به سفر به خارج برای درمان نشد وگفت 
پزشکان ما قادرند همه کاری را برای درمانم انجام دهند

هیات نمایندگی ایران را با هزینه شخصی خود برای دفاع از حقوق ایران به لاهه برد
به اختیار خود ملک خودش را بین کشاورزانش تقسیم کرد!
اما
هنوز هم برای رفتن بر سر مزارش که نیمه ویرانست مشکل وجود دارد 
هنوز هم هیچ بنا یا خیابانی به نام وی نیست
بی تردید وی یک ایرانی اصیل بود 
ما چطور؟


 

نوشته شده توسط داریوش در جمعه 1390/04/03 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت


دکتر شریعتی می گوید :

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانون گذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد مي شود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و مي ميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و دردهاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است...

 


 

نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه 1390/04/01 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تمام پدر و مادر ها

مادرم شبنم گلبرگ حیات
پدرم عطر گل یاس بقاست
 
مادرم وسعت دریای گذشت
پدرم ساحل زیبای لقاست
 
مادرم آئینه حجب و حیا
پدرم جلوه ایمان و رضاست
 
مادرم سنگ صبور دل ما
پدرم در همه حال کارگشاست
 
مادرم شهر امیداست و هنر
پدرم حاکم پیمان و وفاست
 
مادرم باغ خزان دیده دهر
پدرم برسرما مرغ هماست
 
مادرم موی سپید کرده زحزن
پدرم نقش همه خاطره هاست
 
مادرم کوه وقار است و کمال
پدرم چشمه جوشان عطاست


 

نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه 1390/03/25 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت


علم بهتر است یا ثروت

بسمه تعالي

سلمان مي‌گويد: وقتي که پيامبر (ص) در شأن علي (ع) فرمودند: من شهر علم هستم و علي، دروازه آن شهر است ،برخی بين خود قرار کردند تا علي (ع) را در همين مورد (علم)  درمانده کنند. برنامه آنها اين بود که چند نفر هرکدام جداگانه نزد علي(ع) بروند و سوال کنند: علم بهتر است يا ثروت؟ گفتند: اگر او در پاسخ هر کدام يکسان  پاسخ گفت، مي‌فهميم که علم او اندک است.

اين برنامه به اين ترتيب اجرا شد که يکي‌يکي آمدند و هرکدام جداگانه از علی (ع) سوال کردند.

   -
اولي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ حضرت فرمودند : علم بهتر است. گفت
:
   
چرا؟ حضرت فرمودند : براي اين‌که علم، ميراث پيامبران است. ولي مال ميراث قارون و هامان و  فرعون است.


- دومي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ حضرت فرمودند: علم بهتر است. گفت:
  
چرا؟  حضرت فرمودند: براي اين که مال را تو بايد حفظ‌ کني. ولي علم تورا حفظ مي کند. 
 

سومي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ حضرت فرمودند: علم بهتر است. پرسيد: چرا؟  حضرت فرمودند: براي‌اينکه صاحب ثروت، دشمنان بسيار دارد، ولي صاحب علم دوستان بسيار دارد. 


 چهارمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟  حضرت فرمودند: "علم بهتر است". پرسيد: چرا؟ حضرت فرمودند: "براي‌اينکه هرگاه از مال استفاده‌کني، از آن کاسته مي‌شود، ولي اگر از علم استفاده‌کني، برآن افزوده‌مي‌شود"

پنجمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ حضرت فرمودند: علم بهتر است. پرسيد: چرا؟  حضرت فرمودند: "براي‌اينکه صاحب‌مال با صفاتي مانند بخيل و لئيم، خوانده مي‌شود، ولي از صاحب‌علم با احترام و تجليل، نام برده‌مي‌شود"

- ششمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟  حضرت فرمودند: علم بهتر است. پرسيد: چرا؟  حضرت فرمودند: "براي‌اينکه در مورد مال، از دزد ترسيده مي‌شود که مبادا به آن دستبرد بزند و ببرد، ولي در مورد علم چنين ترسي نيست"

هفتمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟  حضرت فرمودند: علم بهتر است. پرسيد: چرا؟  حضرت فرمودند: "براي‌اينکه مال با گذشت زمان، کهنه‌مي‌شود. ولي علم با مرور زمان، کهنه نمي‌شود و هميشه تازه است"

هشتمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ حضرت فرمودند: علم بهتر است. پرسيد: چرا؟  حضرت فرمودند: "براي‌اينکه مال، قلب صاحبش را سخت مي‌کند، ولي علم قلب صاحبش را نوراني مي‌نمايد"

نهمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟  حضرت فرمودند: علم بهتر است. پرسيد: چرا؟  حضرت فرمودند: "براي‌اينکه صاحب مال، تکبر مي‌ورزد و خودبيني مي‌کند، ولي صاحب علم، خاشع و متواضع است"

 

 


 

نوشته شده توسط داریوش در جمعه 1390/03/13 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت


بدترین ها

امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:

۱- بدترین کارها آنست که نیکى را از بین ببرد و گناهان را جلب نماید.
۲- بدترین عقاید آن است که مخالف با شریعت باشد.
۳- بدترین گرفتاریها و مصیبتها، جهل و نادانى است .
۴- بدترین زنان او است که به شوهر خود تمکین ننماید.
۵- بدترین فرزندان آنست که فرمان پدر و مادر خود را اطاعت نکند.
۶- بدترین خصلتها، دروغگوئى و دو روئى است .
۷- بدترین حاکمان کسى است که بیگناه از او بترسد.
۸- بدترین فرماندهان کسى است که هواى نفس بر او امیر باشد و فرمان دهد.
۹- بدترین قاضى او است که در قضاوت خود ستم کند.
۱۰- بدترین رئیس او است که به زیر دستان جور و ستم روا دارد.
۱۱- بدترین عمل آنست که آخرت انسان را تباه سازد.
۱۲- بدترین وزیر کسى است که وزیر اشرار و بد کاران باشد.
۱۳- بدترین مدح و ستایش آنست که بر زبان اشرار و بدان جارى گردد.
۱۴- بدترین سخن آنست که بعضى از آن بعض دیگر را نقض کند.
۱۵- بدترین دانشها آنست که به آن عمل نشود.
۱۶- بدترین اموال آنست که حق الله از آن خارج نگردد.
۱۷- بدترین دوستان کسى است که هنگام آسایش به تو بپیوندد و هنگام گرفتارى با تو قطع رابطه کند.
۱۸- بدترین شهرها شهرى است که در آن امنیت نباشد.
۱۹-بدترین مردم کسى است که خود را بهترین مردم بداند.
۲۰- بدترین بخششها آنست که با تاءخیر و با منت باشد.


 

نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه 1390/02/28 ساعت 22:15 موضوع | لینک ثابت


خوش به حال روزگار

بنام خالق هستی

بوی باران  " بوی سبزه " بوی خاک

شاخه های شسته " باران خورده " پاک

آسمان آبی و ابر سفید  " برگ های سبز بید

عطر نرگس " رقص باد " نغمه های شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

سال نو مبارک باد


 

نوشته شده توسط داریوش در یکشنبه 1389/12/29 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت


طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

يادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی، فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود،بر دگران اندیشیم
شِکوِه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدا یاران را
جز به یاران خدا دوست، وفایی نکنیم

گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


 

نوشته شده توسط داریوش در دوشنبه 1389/12/23 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت